اگر بخواهم بدون هیچ مقدمه ای شروع کنم، مدت زمان زیادی بود که فکر ترک دانشگاه دست از سرم بر نمی داشت. هر بار که به این موضوع فکر می کردم، آینده ای را متصور می شدم، همانطور که همیشه دلم میخواست. شاید بتوانم بگویم اواخر پاییز سال ۹۵ این فکر در ذهن من قدرت بیشتری گرفت. اما دلایلی وجود داشتند که قادر به این کار نبودم، مهم ترین آن هم ترس از تغییر دادن بود. ترس از تغییر دادن هم نه به خاطر خود تغییر، بلکه به خاطر جواب هایی بسیاری از من میخواستند. رتبه کنکور خوبی داشتم، در حال تحصیل در رشته عمران بودم، آنهم در دانشگاه صنعتی اصفهان، که بر روی کاغذ، و بر اساس برخی معیار و ملاک ها، جز ۵ دانشگاه برتر کشور بود. دانشکده عمران این دانشگاه هم شاید بتوان گفت جز سه دانشکده برتر. از امکانات آن گرفته، تا اساتیدی که دارای درجات علمی بالایی بودند – بگذریم که برخی آنچنان در زمینه آموزش استادی نداشتند – همه و همه دست به دست هم داده بودند تا این دانشکده را به بالاترین حد خود برسانند و این سد قدرتمندی بود در برابر من که چگونه این موقعیت را کنار بگذارم. مسئله دیگری که برای انجام این کار مهم بود، داشتن منابع مالی کافی برای جلوگیری از هرگونه مشکلات احتمالی به جهت مهاجرت بود. اما به علت گذشتن زمان بسیار از آخرین باری که با خانواده درباره مباحث مالی صحبت شده بود، نمیشد اتکایی بر خانواده داشت – که حسرتی عظیم بود -، آنهم با توجه به اینکه اگر این کار را عنوان میکردم با مخالفت شدید خانواده مواجه می شدم. تنها راهی که میماند،  به هر نحو که شده این کار را انجام دهم، شرایط را سروسامان دهم، و سپس با خانواده عنوان کنم. اینها افکار پریشانی بودند که هنگام مطرح شدن مسئله ترک تحصیل ذهن من را به خود مشغول می کردند.

با این حال، با تمام تلاش میخواستم ترم ۷ دانشگاه را با مطالعه بیشتر، به خوبی به اتمام برسانم و ترم های بعد هم به همین منوال. شب های امتحانات بود، مشغول دوره کردن و مطالعه درس هایی بودم که الان حتی اسمشان هم یادم نیست. تنها درسی که در خاطرم باقی مانده، تحلیل سازه ای بود که به عنوان اولین امتحان باید می گذشت. در حال ورق زدن کتاب آن بودم، هر لحظه از خودم می پرسیدم که چرا باید این درس ها را بخوانم، در حالی که میتوانم بر روی چیزی کار کنم که از کار کردن بر روی آن لذت می بردم. این فکر را در ذهن خود میچرخاندم که یکباره به خودم گفتم، به دوستی که چندین سال قبل پیشنهاد ترک دانشگاه و ادامه زندگی در تهران را داده بود، پیام دهم و وضعیت جدید را جویا شوم. متن پیامی که دادم در ذهنم نمانده، اما امیدواری که جواب هایش به من داد، مرا برای ترک تحصیل مصمم تر کرد. روز بعد از این پیام ها امتحان تحلیل سازه داشتم.

هشت صبح از خواب بیدار شده یا نشده، لباس پوشیدم و به سمت دانشکده رفتم. شماره صندلی را پیدا کردم در حالت نیمه بیداری نشستم. چند وقتی بود آنچنان خودم برای خودم مهم نبودم، ریش جا گذاشته بودم و لباس مرتبی نداشتم. استاد زمانی که مشغول بر اندازی دانشجویان بود، نمیدانم شناخت یا نشناخت، ولی گفت که هیچ جلسه ای در کلاسش حضور نداشتم و اجازه شرکت در امتحان را ندارم. سعی در قانع کردن استاد برای حضور خودم داشتم. ده دقیقه ای زمان برد، در اوج خستگی من، رضایت داد سرجلسه بمانم. نه دقیق خوانده بودم نه سوالی را توانستم درست جواب دهم. هنگام تحویل برگه تنها به یک چیز فکر می کردم

آخرین روزهای من در این دانشگاه است

ادامه دارد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *